
تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پاگرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دستانش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای، و تنهایی را هم دوست داری!...
ادامه مطلب
درچشمانم تنــهـــــــا يي ام را پنهان مي کنم , در دلم ، دلتنــــــگي ام را در سکوتم ، حرفهاي نگفته ام را , در لبخندم ، غــــــصه هايم را دل من چه خردسال است ساده مي نگرد , ساده مي خندد , ساده مي پوشد دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي ست ساده مي افتد, ساده مــــي شکند... ساده مـــــــي ميرد دل من تنـــــها ، تنـــــها، سخت مي گيرد......
ادامه مطلب